تبليغاتX
روشنا... پایتخت جهان من

























روشنا... پایتخت جهان من

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره، روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد

 

هر چند من ندیده ام این کور بی خیال

این گنگ شب که گیج و عبوس است -

خود را به روشن سحر نزدیک تر کند

لیکن شنیده ام

 که شب تیره - هر چه هست -

آخر ز تنگه های سحرگه گذر کند...

خفاش شب/ا.شاملو

 

پ.ن.۱: این روزها می گذرد، اما من از این روزها نمی گذرم...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:52 توسط پگاه|

 

به پایان رسیده ای، 

من ِ دور...  فرو رفته در بُهتی غریب

خیره به تو 

و تو  غرق ِ غرور

 از سکوی خیال بالا می روی!

شگفتا...!!! که نمی دانی هنوز

در بازی تک نفره

هیچ کس پیروز نخواهد شد.

 

پ.ن.۱: می دانی، فلانی جان!

زندگی شاید همین باشد

یک فریب کوچک از دست گرامی تر عزیزانت

من که باور کرده ام باید همین باشد.

"مهدی اخوان ثالث"

پ.ن.۲:

 کتاب الکترونیکی " آموزش وزن به زبان ساده " - دکتر سید مهدی موسوی

می توانید از  اینجا دانلود کنید

پ.ن.۳:

تو مرده ای به خاطر این جرم: دختری!

دیگر به اختیار خودت نیست ماندن و...

وقتی که از تمامی خود رنج می بری

حس می کنی گرفته دلت از هر آنچه نیست

می خواهی آسمان را بالا بیاوری...

"سید مهدی موسوی"

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 22:37 توسط پگاه| |

 

من سکوت ام

تو فریادی...

و با شکوه ترین خواستن ها، در کلام تو خلاصه می شود

وقتی مرا صدا می زنی.

حرفی بزن...!

حتی اگر پیوند ما

به قیمت شکست من تمام شود.

 

پ.ن: خوبترین حادثه می دانمت/ خوبترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن/ دیر زمانی ست که بارانی ام

حرف بزن، حرف بزن سالهاست/ تشنه ی یک صحبت طولانی ام

آمده ام با عطش سالها/محمدعلی بهمنی

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 15:10 توسط پگاه| |

 

حالشان خوش نیست،

ناگفته های سرگردان دل نازک ام.

این روزها می نگارمشان

گوشه ی خلوت دلم

مبادا رنگ خـــاک پذیرند

مبادا بر کاغذی در نشسته

تنها بمیرند

نمی خواهم...

رنگ این دنیا را ببینند.

می دانم که نمی توانند،

خوب می دانم نمی توانند، اینجـا...!

آرامــــــــــ بگیرند.

 

پ.ن.۱: لنگه های چوبی در حیاطمان

گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند

محکمند

خوش به حالشان که لنگه ی همند.         "جلیل صفربیگی"

پ.ن.۲: این روزها با این ترانه می خوابم، با این ترانه بیدار می شوم و تو نمی دانی...

حریق دریا

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 14:8 توسط پگاه| |

 

سکوت لحظه های خالی از حضور

زلال آب

انعکاس خیال دور

روی ماه

رقص نور

چه بی تاب می شود آرامش وجود...

نقش ِ بر آب می کند

سقوط برگ زرد

اندیشه ی نبود...

اندیشه ی نبود...

اندیشه ی نبود...

پ.ن:

نهنگی که در ساحل تقلا می کند

برای دیدن هیچ کس نیامده است            

"گروس عبدالملکیان"

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 20:17 توسط پگاه| |

 

خطاب به آقای دکتر"الف" و افرادی که برای رفتن چندباره به حج، از انجام امور واجب تر خودداری می کنند:

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

"فروغ فرخزاد"

 

پ.ن:یک بار رفتید کافی ست. با مبالغی که صرف رفتن چند باره به حج می کنید، اگر هدفتان ثواب است!!! می شود خیلی کارهای زیباتری کرد... می شود سقفی زد بالای سر کسی... می شود نان بر سر سفره ی  خالی فقیری برد... می شود ... می شود... محض رضای همان خدایی که می پرستید،که برای رسیدن چندباره به خانه اش "حق ها" می خورید... کمی به اطرافتان نگاه کنید. پول این مملکت را می برید، پیراهن و روسری و پارچه و ... می آورید؟؟؟ خیالتان راحت... بی شک تشکری که از صمیم قلب باشد که  نمی شنوید هیچ... از آن پس می شوید نقل محافل بیکاران.

کمی به اطرافتان نگاه کنید... 

 

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 19:39 توسط پگاه| |

 

lieve narges

dank je wel

ik mis je

ik hou van jou

: alleen voor jou

(click)


پگاه نوشت:

اگر بیایی...

شیرین می شود

تلخی کام لحظه ها

حتی به خواب من

اگر بیایی...

 

پ.ن: دلیل اینکه آروم ام، امید لمس دستاته*

هر سال آبان ماه که می شود، روز تولدم که زنگ می زنی، هدیه ات که به دست ام می رسد، بودن ات را حس می کنم. اینکه هنوز هستی...هنوز دارم ات. امروز چشم ام به دست خط ات که افتاد، نگاهی به دستهای تنها ی بی تو ام که انداختم... شروع کردم به بد و بیراه گفتن... به خودم! به من ای که هیچ کاری را به موقع انجام نمی دهم. حتی به موقع خودخواه شدن را هم بلد نیستم. لعنت به من که می دانستم تنها تو را دارم، اما وقتی گفتی: «به نظرت برم؟؟؟»

«گفتم: برو...!!! آینده بهتری خواهی داشت»

لعنت به من که هنوز به حرفی که زدم، باور دارم!

* احسان خواجه امیری

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 22:44 توسط پگاه| |

 

بیســت و پنج ســال پیش،

 مــن نبــودم...

پاییـــز بود اما

که شب فارغ شد،

خورشـید به آسمان خندید

و پــگاه زاده شد.

 "آبان ۹۰"

 

 پ.ن.۱: باور کن بد نیستم، اما دست خودم نیست. وقتی دلت می گیرد بیشتر دوستت دارم، مثل همین امروز .

 با تو هستم آسمان... فرصت زیادی تا فردا باقی نمانده. برای من نمی باری؟؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 0:30 توسط پگاه| |

 

 نگاهم نکن..!

غریبی می کند، تصویرم در قاب چشمانت.

سالها می گذرد از روزهایی

که روح ام از سردی نگاهت

یخ زد و

مُرد...

 زیر سنگینی حقیقت کردارت.

ای آشنای دیروز...!

غربت همینجاست... کنار تو.

سهم ات را از خاطراتم بردار

باید کوله بارم را سبک کنم

همین روزها مســــافـرم.

 

پ.ن:  من خیلی وقتا ساکتم سردم / وقتی که میرم تو خودم شاید / پاییز سال بعد برگردم        "رستاک"

می توانید اینجا  دانلود کنید        

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 14:18 توسط پگاه| |

 

از آن جمله هایی هستم که انتهایش سه نقطه میخواهد. حالا هرطور میخواهی تفسیرم کن...!

 

پ.ن: نمیدانم این جمله از چه کسی هست. بر روی یکی از اثرهای "خودکِــــشی" جمع آوری شده توسط گروه "چیز" در موزه هنر های معاصر نوشته شده بود. 

 جشنواره هنر جدید/موزه هنرهای معاصر اهواز/مهر ۹۰

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 23:33 توسط پگاه| |